کاملا اتفاقی

گاهی با تو بودن اینقدر سخت هست که بی تو بودن رو انتخاب میکنم

نمیدونم از گرمای تابستان هست یا چیزه دیگه ایی که دیگه گرماتو

حس نمیکنم...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٦ساعت٥:۱٠ ‎ب.ظتوسط sh.z | نظرات ()

ساعت 1:00 خنده های الکی...

دنبال کردن اولین مگس سال گاو...

خر و پف کردن های ساعت 4:00

نسیم صبح

صدای اذان...

روزهای خوبی بودن..

از دوستی های الان فقط میتونم1حسی داشته باشم

اونم اینه که هر کسی جلو میاد شیشه ی

خوشبختیو میگیره دستشو باهاش والیبال

بازی میکنه....

                                            این شده کابوس هر روز من...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۳٠ساعت۱۱:٢٩ ‎ب.ظتوسط sh.z | نظرات ()

آدم بعضی وقتها  کسی رو تو زندگیش لازم داره 

ولی وقتی اون شخص رو میخواد یه ترسی همراه با اون خواستن تو وجودش پیدا میشه

که با عث میشه حتی سالیان سال دنبال اون خواستت

نری.من از اون دسته از آدما هستم...

نیاز به عوض شدن دو نیمه شدن دارم

ولی نیمه ای از جنس خود من 

همین حس برام دلهره و تنهایی میاره...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٦ساعت۱:٤٤ ‎ب.ظتوسط sh.z | نظرات ()

سلام 

نمیدونم این پست رو از کجا شروع کنم چون اولین پست من 

تو این وبلاگ هستش:)

امروز یه روز گرم اردیبهشتی با تمام خستگی هام

تصمیم گرفتم این بلاگو به خودم هدیه بدم:)

پس سلام دنیای مجازی...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٤ساعت۱٢:٤٠ ‎ق.ظتوسط sh.z | نظرات ()